زمستونای اون روزا، زمستون بود. توراه مدرسه به خونه لباسامون نمناک میشد و پاهامون یخ میزد لابه لای برفا. تو راه انقدر برف گلوله میکردیم و میزدیم تو سرو کله ی هم دیگه که همه مون موش اب کشیده میشدیم. در خونه که میرسیدیم نوک دماغمون سرخ و پف کرده بود و انگشتای دستامون یخ کرده بود و بی حس! جوری که نمیشد کلید و توی قفل چرخوند. . . به زور زنگ درو فشار میدادیم تا یکی درو باز کنه. در که باز میشد ، تو که میرفتیم ، از همون جلوی در خونه رد پای ورودمون به خونه جا میموند. تا رسیدن سمت بخاری یه راه شلوغ درست میشد از لباس و کیف و شال گردن! مادرای بیچاره ام نق نق زنان وسایل و پشت سرمون جمع میکردن و هی تکرار میکردن « پس کی میخوای یاد بگیری مرتب باشی» ولی کی بود که بشنوه؟! پاهامون و میچسبوندیم به بخاری و کیفور میشدیم از حس گرم شدن انگشتای یخمون . چه حس ضد و نقیض قشنگی بود. . . از یه طرف گرما میزد و از طرف دیگه سرما که انگار تا استخون نفوذ کرده بود ، کم کم از بین میرفت... حیف اون روزا... کسی اون موقع از سرما فراری نبود... زمستونامون برف داشتیم و شب دورهمی! تابستونامون عصرونه های خونه ی مادربزرگ بود و کاهو سکنجبیل! کاش میشد بازم تکرارشون کرد. . راوی: بهناز قطاعی @BehnazQetaei نویسنده: سودا اکبر زاده @harfe_bi_mokhtab

comment